تبليغاتX
بچه های کوچه پشتی

 

اینکه میشه یه تابش خیلی ضعیف رو پیدا کرد، اونو دنبال کرد و به نزدیکیها و در آخر منشا اون روشنایی رسید، یه چیز جالب و خوشبختانه بسیار واقعی هست! حداقل من یکی که اینو خیلی زیاد قبول دارم و تجربه های کوچیکی هم ازش دارم.

گاهی وقتها فکر می کنم که دیدی اون تصمیمی که گرفتم واقعا بهترین بود توی اون لحظه و من چه قدر الکی اونو اشتباه فرض می کردم! اگه درست نگاه کنیم و خودمون رو هم به خوبی بشناسیم میبینیم که در بیشتر موارد تصمیم هایی که می گیریم می تونه بهترین باشه فقط شرط لازمش شناخت دقیق خودمون و شرایط و تا حدی اطرافیانمون هست. اینکه بتونی ذهنت رو رها کنی و بزاری که آزاد باشه و در آرامش قرار داشته باشه یه کار بزرگ هست که بیشتر افراد اونو نادیده می گیرن و بیخودی روح و روانشون رو خسته می کنن. درگیریهای ذهنی بسیاری واسه خودشون ایجاد می کنن و از این اوضاع آشفته ی ذهنی به تلاش و مبارزه ی زندگی روزانه تعبیر می کنن !! در حالیکه اصلا این جوری نیست و در دنیا این قدر چیزهای قشنگ وجود داره که نیاری نیست آدم به خاطر مسائل بیهوده و نازیبای اون خودشو خسته کنه و حتی خودشو یه قهرمان مبارز هم فرض کنه که به جنگ مشکلات رفته!

ارزش واقعی اینه که آدم زیبایی ها رو ببینه ،وقتی که بتونی زیبایی ها رو ببینی به سمت اونها جذب می شی و سعی می کنی وجود خودت رو هم خالی از تنش و کینه و خستگی و اندوه کنی . اونوقت بدون تردید دید ما نسبت به هر چیزی تغییر می کنه و یه نیروی حقیقی در وجود ما آشکار میشه. نیرویی که به ما آرامش می بخشه و ما را به سمتی که دوست داریم می بره ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت توسط "سه ایرانی" |

 

من یه تصمیمی گرفتم .تصمیم گرفتم جوونه بزنم! و فکر می کنم این مهم ترین تصمیمی باشه که تا حالا گرفتم. این تصمیم منو با شعر فروغ یکی کرده ، که میگه:

دست هایم را در باغچه می کارم

                                سبز خواهم شد

                                             می دانم می دانم می دانم

                                                                                                           

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت توسط "سه ایرانی" |

سه هزار سال پیش به خاطرِ مردی رسید که انسان می تواند پرواز کند و بال هایی برای خود بساخت. پسرِ او به این بال ها اعتماد کرد و آن را بر خود بست و خواست پرواز کند ولی به دریا افتاد. اما حیات، گستاخانه این رؤیا و آرزو را ادامه داد...پس از سی نسل، روح مجسمی به نام لئوناردو داوینچی آمد و در میان طرح ها و رسم های خود، نقشه و محاسبات یک ماشین پرواز کننده را کشید و بر آن تعلیقی نوشت که مانند زنگ در حافظه ی انسان صدا می کند: "این جا باید بال گذاشته شود." لئوناردو موفق نشد و مُرد؛ ولی زندگی به این رؤیا ادامه داد...نسل ها گذشت و مردم گفتند که انسان نباید پرواز کند زیرا خدا نخواسته است. اما سرانجام مردم پرواز کردند...

حیات آن چیزی نیست که سه هزار سال صبر می کند و سر فرود نمی آورد. فرد شکست می خورد ولی زندگی پیروز می گردد. فرد می میرد ولی زندگی بی آنکه خسته و نومید شود به راه خود ادامه می دهد، به حیرت می افتد و به شوق می آید، نقشه می کشد و می کوشد؛ بالا می رود و به مقصد می رسد و دوباره به هوس و شوق دیگر می افتد.

ما در حقیقت افراد و آحاد نیستیم و چون خود را بر خلاف این حقیقت، افراد و آحاد می دانیم مرگ را ناپسند و نابخشودنی می شماریم. ما در بدن ِ نوع ِ انسان اعضایی موقت هستیم و در جسم حیات ِ کل به منزله ی سلول های آن می باشیم. ما می میریم و از میان می رویم تا حیات جوان و نیرومند بماند. اگر همیشه زنده می ماندیم رشد متوقف می شد و جوانی دیگر در روی زمین جایی برای خود نمی یافت. مرگ مانندِ سبک نویسندگی، حذف زواید و فضولات است. ما پیش از آنکه بمیریم نشاط و حیاتِ خود را عاشقانه به موجود تازه تری می دهیم؛ با آوردن فرزندان بر شکاف نسل ها پل می بندیم و دشمنی ِ مرگ را رفع می کنیم. مرگ فقط برای اجزاء است و گرچه ما که اجزاء هستیم می میریم اما حیات کل را مرگی نیست...

اینجا پیرمردی است که بر بستر مرگ دراز کشیده است؛ دوستان ِ او به دورش جمع شده و در کارش فرو مانده اند؛ خویشاوندانش گریه می کنند؛ چه منظره ی وحشتناکی است! بدنی است سست و از کار مانده، دهانی بی دندان و چهره ای بی خون، زبانی بی حرکت و چشمانی بی نور. جوانی پس از آن همه امید و سعی و کوشش به این بن بست رسیده است؛ مردی پس از آن همه رنج و درد کارش به این جا کشیده است؛ تندرستی و قدرت و نشاط و رقابت سرانجام به این جا منتهی شده است؛ این بازویی که ضربت های محکمی می زد و در بازی های مردانه برای پیروزی می کوشید، آن همه دانش و علم و حکمت، آخر به این وضع افتاده است: این مرد، هفتاد سال با رنج و زحمت به کسب دانش پرداخت؛ مغزش انبار معلومات و تجربیات متعدد گشت و مرکز هزاران نکته سنجی ها و حقایق گردید؛ دلش از راه ِ درد، درس ِ مهر آموخت و ذهنش فهم و کمال یاد گرفت؛ هفتاد سال گذشت تا از حیوانی به آدمیت رسید و توانست حقیقت را بجوید و بیافریند. ولی اکنون مرگ بالای سرِ اوست و در کامش نفوذ کرده است، دلش را می فشارد، مغزش را می ترکانَد و نفسش را بند می آورَد. مرگ پیروز می گردد...

در بیرون، بر روی آلاچیق های سبز، مرغان چهچه می زنند و خروس سرود ِ طلوع آفتاب را می خواند و روشنی مزارع را فرا می گیرد؛ جوانه ها باز می شوند. شاخه ها سر بر می آورند؛ شیره ی نباتی در تنه ی درخت بالا می رود. این جا کودکانی دیده می شوند، با چه شادی ِ جنون آمیزی بر چمن های نمناک از شبنم سحری راه می روند و می خندند و همدیگر را صدا می زنند و یکدیگر را دنبال می کنند و از هم در می روند و نفس می زنند، بی آنکه خسته شوند! چه نشاطی، چه روحی و چه وجدی! آن ها چه توجهی به مرگ دارند؟ آن ها رشد خواهند کرد و یاد خواهند گرفت و عشق خواهند ورزید و شاید هم پیش از مردن، کیفیت حیات را کمی بالا تر خواهند برد. به هنگام مرگ فرزندانی خواهند داشت که با پرستاری و مراقبت، آن ها را بهتر از خود ساخته اند و بدین گونه مرگ را گول خواهند زد. در زیر سایه ی درختان دو دلداده راه می روند و خیال می کنند که کسی آن ها را نمی بیند؛ سخنان نرم و آهسته ی آن ها با صدای مرغان و حشراتی که جفتِ خود را می خوانند در می آمیزد؛ آن عطش و گرسنگی کهن از راه چشمان حریص و نیمه خوابیده سخن می گویند و شیفتگی ِ والایی از راه دست های به هم فشرده جاری می گردد. زندگی پیروز می شود...

از کتاب "لذات فلسفه" (با اندکی دخل و تصرف)

تألیف: "ویل دورانت"
ترجمه: "عباس زریاب"

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت توسط "سه ایرانی" |

 

فکرشو نمی کردم. اصلا چیزهایی که فکرشو نمی کنی و خیلی هم پیش آمدشون قشنگه، وقتی پیش میان آدمو حسابی تر از حسابی خوشحال می کنن!!. چون دوست داری که اون اتفاق ها رو ببینی ولی احتمالشون واست یه کم ضعیفه، واسه همین وقتی یهو همین جوری باهاشون برخورد می کنی کلی خوشحال میشی که ای بابا آره...

این وسط ،"منظورم وسط زندگی و کارها و برنامه هات" یهو یه انرژی ناگهانی بهت میدن که خیلی خوبه!  و جالب میشه برات که بدونی همیشه اون چیزی که بیشتر  الکی فکرشو می کنی اتفاق نمی افته.!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت توسط "سه ایرانی" |

"...همیشه در هر کسی نکته ی با ارزشی می یافت که شاید در ظاهر ناچیز و بی اهمیت به نظر می رسید..."

(هری پاتر و یادگاران مرگ - ترجمه ی ویدا اسلامیه - جلد 1 - صفحه 22)

...

هوم...این یکی از زیباترین واقعیت هایی یه که بی جهت گم شده بین واقعیت-نما های دیگه!

شاید یکی از اصلی ترین دلایلی که من همین جوری بی خودی عاشق آدم هام همین باشه...این که این جانور! هایی که به ظاهر بی هدف دارن جنب می خورن اطرافمون و چیزایی رو دارن جستجو می کنن که انگار حتی اگه وجود نداشتن خارجی اش براشون مسجل هم بشه، باز تغییر چندانی تو وضعیت جنبندگی! شون رخ نمی ده ، در واقع یه معجزه ی تمام عیار اند اونم از نوع بیاند سوپر نچرالش!*

فقط یه چیزی هست: نذاریم این درون درخشانمون ،با یه سری برچسبای مقوی! (حجب ، حیا ، تدین ، فروتنی ، درون گرایی ، ...)  پنهون بمونه...والا مورچه ها و کرم ها و جونور های تجزیه کننده ی جسد در خاک! خیلی از درخشان بودن نبودن سرشون نمی شه ها...!!

*beyond-super-natural

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت توسط "سه ایرانی" |

 

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم...
 
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم میگم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم...
 
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون می ده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه...:
 
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا...
 
...
 
آینه میگه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری...
 
...
 
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه...
 
عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن:
" بوی کهنه گی میدن تمومشون "...
 
فرهاد - آینه
 
...
 
نمی دونم...ولی انگار همه مون بالاخره یه روزی با این آینه هه رو در رو میشیم...ای کاش تو ذهنمون باشه که یه همچین روزی هم وجود داره...

 

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت توسط "سه ایرانی" |

 

وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف اما بر سه گونه:

 

سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن آنچه تنها مردم می پسندند:سخن گفتن و آنچه

 

هم من و هم مردم: معلمی کردن و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم

 

که با آن نه کار که زندگی می کنم : نوشتن!

 

 

 

 

                                                                                  دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت توسط "سه ایرانی" |

 

 

امروز یه شعر از شریعتی خوندم که خوشم اومد گفته بود:

 

از این جا ره به جایی نیست:

 

جای پای رهرویی پیداست.کیست این گم کرده ره وین راه ناپیدا چه می پوید؟

 

مگر او زین سفر زین ره چه می جوید؟

 

                                      از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

 

به شهری که اندر آغوش سپید مهر

 

                                      به باران سحر گاهی خدایش دست و رو شسته است.

 

به شهری کز همان لحظه ازل.

 

                             بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است

 

 

به شهری کش پلید افسانه ای گیتی.سر انگشت خیال از چهره ی زیبایش بز دوده است.

 

کجا؟ای راه گم کرده بیا برگرد.

 

در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان کسی را آشنایی نیست!

 

+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت توسط "سه ایرانی" |

لحظه ی جدایی که فرا رسید روباه گفت:

- آخ! من نمی توانم جلو اشکم را بگیرم...

شهریار کوچولو گفت:

- تقصیر خودت است...من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم...

روباه گفت:

- همین طور است...

شهریار کوچولو گفت:

- آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه گفت:

- همین طور است...

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته...

- چرا...برای خاطر رنگ گندم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت توسط "سه ایرانی" |

 

 

                                     قلب من خدايان گوناگوني در خود دارد.

                                           اما يگانه خداي من پروردگار یکتاست است

                                              وبه او سوگند مي خورم

                                      تمام تلاشم را براي پيروزي بكنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت توسط "سه ایرانی" |